ماجرای او را برخی مفسران و اهل حدیث در ذیل آیات ۱۶ و ۱۷ سوره حشر آورده اند. ماجرای او چنین است:

در میان بنی اسرائیل، عابد پرهیزکاری بنام برصیصا زندگی می کرد که مستجاب الدعوة بود و هر دعایی می کرد برآورده می شد.گروه زیادی از مردم برای درمان بیماری ها به عبادت گاه او می رفتند وبه دعای او با دست پُر برمی گشتند.

دختر فرمانروای آن سرزمین بیمار شد. پادشاه به برادران او دستور داد خواهر خودشان را برای درمان نزد برصیصا عابد ببرند. برادران خواهر خودشان را همان جا گذاشتند تا بامداد فردا بیایند و او را ببرند!

برصیصا ساعتی بعد فهمید دختر برای درمان آمده است . او به دنبال کار خود رفت ولی شیطان وسوسه های خود را آغاز کرد و سرانجام او را وا داشت تا کار نا شایست انجام دهد، ولی خیلی زود که متوجه کار زشت خود شد با خود گفت: اگر موضوع را پادشاه و پسران او بفهمند من را زنده نخواهند گذاشت.

شیطان دوباره برصیصا بیچاره را وسوسه کرد که دختر را بکش و جنازۀ او را در منزل خودت دفن کن و فردا که برادران دختر آمدند بگو از آمدن و یا رفتن دخترک خبر ندارد و یا این که بگوید: دختر خوب شد و رفت و دیگر من مسئول آمدن و یا نیامدن او نیستم!

فردا همین پاسخ را به پسران فرمانروا داد.

برادران دخترک، همه جا را جستجو کردند ولی نشانی از خواهر خود نیافتند و هیچ کس او را ندیده بود، در نتیجه دوباره برگشتند و متوجه شدند قسمتی از زمین با بقیه جاها تفاوت دارد و پس از کندن زمین جنازه خواهر خود را پیدا کردند.

برصیصا را دستگیر کرده و به زندان انداختند و پس از محاکمه و اطمینان یافتن از جنایت برصیصا، او را به سوی چوبه دار برند در حالی که مردم به او ناسزا می گفتند...مردمی که تا دیروز به سبب تقوای برصیصا به او احترام می گذاشتند.

گویند هنگامی که می خواست طناب دار را به دور گردن او بیندازندشیطان او را وسوسه کرد و گفت: اگر به من سجده کنی تو را نجات خواهم داد!

برصیصا که چاره ای نداشت به نیّت سجدۀ ابلیس به خاک افتاد ولی با همان حال کفر از دنیا رفت و شیطان او را نجات نداد.

قرآن کریم در سوره حشر پیرامون وضعیت او درحال مرگ می گوید:

(آنها گروهی نادان هستند) همانند کسانی که عاقبت کار بدشان را چشیدن و برای آنها عذابی دردناک است. شیطان هنگامی که به انسان (برصیصا) گفت: کافر شو! و هنگامی که کافر شد، ابلیس گفت: به یقین من از تو بیزار هستم. من  از پروردگار جهانیان می ترسم!