عاقبت ابو لهب و همسرش ام جمیل

 

 

پس از جنگ بدر و شکست سختی که به مشرکان قریش رسید ابولهب که در میدان جنگ شرکت نکرده بود پس از بازگشت ابوسفیان، ماجرا را از او پرسید . ابوسفیان چگونگی شکست و در هم کوبیده شدن لشکر قریش را برای او بازگو کرد و سپس افزود: به خدا سوگند! ما در این جنگ سوارانی دیدیم در میان آسمان و زمین که به یاری محمّد آمده بودند!

رافع یکی از غلامان در آنجا نشسته بود و دست خود را بلند کرد و گفت: آنها فرشتگان آسمان بودند.

ابولهب بر آشفت و سیلی محکمی به چهرۀ غلام زد و او را بر زمین زد و پیوسته کتک می زند تا این که ام الفضل همسر عباس، چوبی از روی زمین برداشته و بر سر ابولهب زد و گفت این مرد ضعیف را تنها پیدا کردهای؟!

سر ابو لهب شکست و خون جاری شد. ژس از هفت روز بدنش عفونت کرد و دانه هایی همچون طاعون به پوست تنش پدیدار شد و با همان بیماری از دنیا رفت . عفونت او به انداره ای بود که مردم جرأت نکردند نزدیک او شوند.

ابولهب را به بیرون مکه بردند و از دور آب بر او ریختند و سپس سنگ بر او پرتاب کردند تا بدنش زیر سنگ پنهان گردید.

 

قرآن درباره او می فرماید: بریده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد. هرگز مال و ثروت و آنچه به دست آورده به حال او سودی نبخشیده و عذاب الهی را از او باز نمی دارد.

به زودی وارد آتشی می شود که دارای شعلۀ برافروخته است . همسر او نیز وارد آتش جهنم می شود در حالی که هیزم کش دوزخ باشد و در گردنش طنابی از لیف خرما دیده می شود.

نام او عبد العزی و کنیه اش ابولهب بود. انتخاب این کنیه برای او شاید از این جهت باشد که چهرای سرخ و برافروخته داشت. او همسرش ام جمیل که خواهر ابوسفیان بود از سخت ترین دشمنان پیغمبر اکرم (ص) بود. او دنبال حضرت محّمد (ص) حکت می کرد و مردم را تشویق می کرد که به پیامبر ایمان نیاورند. از جمله این موارد چنین است:

طارق محاربی گوید: در بازار ذی المجاز نزدیک عرفات ناگهان جوانی را دیدم که صدا می زد: ای مردم! بگویید معبودی جز خدای یگانه نیست تا رستگار شوید و مردی را پشت سر او دیدم که با سنگ به پشت پای آن حوان می زد به گونه ای که خون از پاهایش روان بود و فریاد می زد ای مردم! این جوان دروغگو است ، او را تصدیق نکنید.

پرسیدم این جوان کیست؟ گفتند: محمد است که گمان می کند پیامبر می باشد ! و این پیر مرد عمویش ابولهب می باشد که او را دروغگو می خواند.

همسر بدگوهر او ام جمیل نیز در سر راه پیغمبر اکرم(ص) خار می ریخت و حمالة الحطب (حمل کنندۀ هیزم) به همین سبب به او داده شد.

حضرت ابراهیم در برابر ستاره پرستان

 

حضرت ابراهیم پس از ترک سرزمین خویش به شهر حّران رسید که ستاره پرست بوند. کلمۀ صابئین یا صابئون سه نوبت در قرآن آمده است. در آیات ۶۲ سوره بقره و ۶۹ سوره مائده در ردیف مومنان، یهودیان و مسیحیان و در آیه ۱۷ سوره حج در ردیف مومنان و یهودیان، مسیحیان و مجوس آمده است که عموماً نشان می دهد از اهل کتاب هستند و از مشرکان نیستند.

این نام به دو فرقه کاملاً متمایز اطلاق می شود:

۱- ماندیی ها یا صُبّی ها که فرقه ای یهودی مسیحی بوده اند و غسل تعمید به جا آورده اند. صائبینی که در قرآن یاد شده است این گروه هستند که امروزه همانند نیاکانشان در طول رودها و اَبراهه های جنوب عراق و خوزستان ایران زندگی می کنند.

این گروه پس از اسلام اعلام کردند کتاب مقدس آنان گینره می باشد تا اهل کتاب شمرده شوند. این گروه در طول تاریخ اسلام عمدتاً در صلح و صفا زندگی کرده اند.

۲- صابئین حرّان که فرقه ای مشرک بودند و مدت های طولانی در دورۀ اسلام دوام آوردند.

قرآن کریم می فرماید: همان طور که ابراهیم را از زیان های بت پرستی آگاه ساختیم ، ملکوت آسمان ها و زمین و حکومت مطلقۀ خداوند را به او نشان دادیم تا استدلال کند و اهل یقین گردد.

تردیدی در این موضوع نیست که ابراهیم یقین به یگانگی خداوند داشت ولی با مطالۀ اسرار آفرینش یقین او کامل گشت.

قرآن ماجرای استدلال ابراهیم را برای آگاه ساختن ستاره پرستان از اشتباهات که بسیار ماهرانه انجام شد چنین بازگو می کند:

هنگامی که شب فرا رسید ستارۀ زهره با نور خیره کننده خود پدیدار شد. ابراهیم گفت: این خدای من است! اما به هنگامی که ستاره غروب کرد فریاد زد: من هیچگاه غروب کننده گان را دوست ندارم .

ماه تابان در صفحه آسمان ظاهر گشت . ابراهیم گفت: این پروردگار من است!... اما به زودی ماه نیز در افق آسمان ناپدید شد و دوباره ابراهیم فریاد زد: پرورگار غروب کننده را دوست ندارم. اگر خداوند مرا به سوی خود هدایت نکند از گمراهان خواهم شد.

چشمان کنجکاو ابراهیم به خورشید جهان  تاب افتاد. با شادمانی گفت این خدای من است! هم بزرگتر و هم پر نورتر می باشد ولی باز هم هنگام عصر، خورشید غروب کرد و ابراهیم آخرین سخن خویش را چنین گفت:

ای مردم! من از همه این معبود هاین که شریک خدا قرار داه اید بیزارم. من چهرۀخود را به سوی کسی کردم که آسمان ها و زمین را آفرید و بر این عقیده خود کمترین شرک راه نمی دهم من خدا پرستی خالص بوده و از مشرکان بیزارم.

 

 

نگاهی بر زندگی حضرت دانیال

دانیال نبی مشهور است و نامش در قرآن نیست و کتاب دانیال در تورات است بیست و هفتمین کتاب از کتاب های تورات کتاب دانیال نبی نام دارد که شامل دوازده بخش می باشد و سر تا سر آکنده از خبرهای غیبی است.

بخش پایانی کتاب دانیال دربارۀ ظهور منجی آخرالزمان است که از آن وجود مقدس تعبیر به ایستاده (=قائم) می کند و می گوید: خوشا به حال آن که انتظار کشد، بساری از آن که در خاک زمینی خابیده اند بیدار خواهند شد.

دانیال یک از نوادگان یهودا فرزند یعقوب پیامبر بود که در اورشلیم زندگی می کرد و در همان جا به پیامبری برگزیده شد تا این که ۶۰۶ سال پیش از میلاد پادشاه بابل بخت النَّصَّر به اورشلیم یورش برد و بنی اسرائیل را به اسرارت گرفت و به بابل کوچ کرد. نوشته اند دانیال یتیمی بود که مادر و پدرش از دنیا رفته بودند و پیر زنی از بنی اسرائیل او را تربیت کرد و دانیال از کودکی پر فهم و دانش بود و در هر چه حکم به عدالت می کرد در هر مشکلی چاره ای می جست چنانکه دانیال را چاره جوی کارها و حل کننده مشکل ها و راز ها شمرده اند و به این عنوان شهرت دارد.

شبی بخت النصر خواب ترسناکی دید و از خوابگزاران خواست تا آن را تعبیر کنند ولی همه ناتوان ماندند و سراغ دانیال فرستادند و طبق گفته تورات خود دانیال خواب را چنین بازگو ساخت:

ای پادشاه! دیدی که مجسّمه ای با چهرای ترسناک در حالی که چهرای نورانی داشت و سرش از طلاء پوشیده شده بود و دور بازو و سینۀ او حلقه های نقره ای و دور ساق های پایش حلقه ای از آهن و شکم و ران هایش از فلز برنج پوشیده شده وپاهایی از آهن و گِل داشت و در کنار کوه بلندی ایستاده بودی در حالی که به آن موجود شگفت می نگریستی. ناگهان سنگ بزرگی از کوه پایین آمد و به پاهای آهنین و گلین آن مرد عجیب را خورد و او را به اعماق دره انداخت و سپس در اعماق درّه چاهی باز شد و او به درون چاه افتاد و آن سنگ که مجسمه را زده بود کوه عظیمی شده و همۀ جهان را پُر ساخت.

دانیال گفت: سلطنت تو طولانی خواهد شد و کشور های فراوانی را تصّرف خواهی کرد و بر شکوه تو افزوده خواهد شد آن سّر زرین تو هستی و پس از تو فردی ناتوان و سپس فردی که چون برنج مستحکم است حکومت می کند و نفر چهارم پس از تو مثل آهن قوی خواهد بود ولی به هر حال این سلطنت به دو بخش تقسیم می شود و همچنان این حکومت تقسیم می شود قدی از قوت آهن در آن خواهد ماند اما انگشت های پایش اندازه ای قوی و اندازه ای زود شکن خواهد شد.

پس از تعبیر خواب عالمانه که دانیال انجام می داد نزد بخت النصر گرامی و عزیز شد . نزدیکان بخت النصر از او خشمگین شدند و دانیال را در گودالی جلوی درندگان انداختند ولی روز بعد او صحیح و سالم یافتند . مهرویه پسر بخت النصر گودالی از آتش برافروخت و دانیال را به همراه گروهی دیگر در آتش انداخت ولی آتش به فرمان خداوند متعال به دانیال و پیروانش نزدیک نشد و خداوند آنها را نجات داد.

قبر شریف دانیال در شهر شوش خوزستان زیارت گاه همگان است . جسد شریف تا سدۀ اول اسلامی در همان نقطه ای که اکنون مرقد مطهرش قرار دارد در بقعه ای روی تختی سالم بود و هر وقت در آن سامان ، خشکسابی پدید می آمد پیکر پاکش  را از بقعه بیرون می آوردند و زیر آسمان قرار می دادند بلافاصله باران فرو می بارید.

به هنگام فتح خوزستان ابو موسی اشعری وارد بقعۀ دانیال می شود با کمال تعجب می بیند مردی با قامت بلند در آنجا آرمیده است. ابوموسی سبب تازه ماندن جسد دانیال را می پرسد به پاسخ می دهند جسد پیامبران هرگز نمی پوسد و درندگان گوشت پیامبران را نمی خورند.

ابوموسی اشعری گزارش به خلیفه عمر می نویسد: خلیفه دستور می دهد جسد پاکش  را غسل داده ، کفن کرده و دفن کنند و قبرش را بپوشانند. و در واقع پس از ۱۲۰۰ سال که از وفاتش می گذشت جنازه سالم او به خاک سپرده شد .

ابن اثیر پس از تأیید سالم بودن جنازۀ دانیال از ابن أبن الدنیا نقل می کند که به هنگام مشاهدۀ جسد دانیال ، در رگهایش خون تازه وجود داشت!

آخرین پادشاه کلده بلشزر (بالتازار)بود. در شرح احوال او آورده انددر خواب دید بر دهانۀ کاخ او سه واژه مانه، تسل،فارس نوشته شد. همه از درک مفهوم آن ناتوان شدند. شاه از دانیال نبی دعوت کرد دانیال آن کلمات را چنین معنا کرد:

مانه(حساب شده)یعنی خداوند روز های سلطنت تو را حساب کرده و پایان آن را تعیین نموده است.

تسل(وزن شده)یعنی تو در ترازوی عدالت وزن شده ای و وزنت بسیار سبک است.

فارس(قسمت شده)یعنی قلمرو حکومت تو میان دیگران قسمت خواهد شد!

همان شب بالتازار کشته شد و بابل در سال ۵۳۹ ه به تصرف کوروش درآمد.

درخت پرستان (اصحاب رس)

 

 درخت پرستان یا اصحاب الرس نامشان در قرآن آمده است. رس در اصل به معنی مختصر و اندک و نامیدن آنان به این نام شاید به خاطر آن است که اثر بسیار کمی از آنها به جای ماند. و گروهی دیگر رس را به معنای چاه آورده اند زیرا پیامبرشان را در چاه خفه کردند و یا اینکه چاه های آب فراوان داشتند.گروهی نیز می گویند رس نام رود بزرگی بود که کنار آن زندگی می کردند.

اینان درخت صنوبری را می پرستیدند و به آن شاه درخت  می گفتند و اعتقاد داشتند این درختی است که یافث فرزند نوح پس از آرام شدن توفان در کناره ای به نام "روشن آب" کاشته بود.

دوازده شهر آباد کنار شهر رس قرار داشت. این شهر ها به نام های فروردین، اردیبهشت و... ،بهمن و اسفند داشتند که ایرانیان نام های سال خود را از آن ها گرفته اند.

آن ها شاخه های درخت صنوبر را در مناطق دیگر کاشتند و شهری برای آبیاری آن اختصار دادند به گونه ای که نوشیدن آب آن نهر را برای خود و چهار پایانشان ممنوع کرده بودند و اگر کسی از آن آب می نوشید او را می کشتند و می گفتند: این مایه حیات خدایان ما می باشد و روا نیست از آن چیزی کم کنند!

اصحاب الرس در هر ماه از سال، روزی را در یکی از شهرهای آباد خود عید می گرفتند و به کنار درخت صنوبری که در بیرون شهر بود می رفتند و برای آن قربانی می کردند و جانورانی را سر می بریدند و سپس آنها را به آتش می افکندند. هنگامی که دود از آن بلند می شد در برابر درخت به سجده می افتادند و گریه و زاری سر می دادند!

وقتی نوبت به شهر بزرگی که پایتخت آنها بود و اسفند نام داشت می رسید همۀ مردم در آن گرد می آمدند و دوازده روز پشت سر هم عید می گرفتند و آنچه در توان داشتند قربانی می کردند و در برابر درخت سجده می کردند.

خداوند پیامبری از بنی اسرائیل به سوی آنها فرستاد تا آنها را به عبادت خداوند یگانه و رها ساخت از شرک دعوت کند. اما آنها ایمان نیاوردند. آن پیامبر از خدا درخواست کرد آن درخت بزرگ بشکند تا مردم بفهمند درخت قابل پرستش نیست. مردم وقتی چنان دیدند ناراحت شدند و گفتند این مرد خدایان را سحر کده است و گروهی گفتند: خدایان به سبب سخنان این مرد بر ما خشمگین شده اند.

مردم همگی تصمیم به کشتن پیامبر گرفتند، چاهی عمیق کندند و او را در آن انداختند و سر آن را بستند و به بالای چاه نظاره گر ناله های پیامبر بودند تا اینکه جان سپرد و صدای او برای همیشه خاموش گردید. خداوند به سبب این کارهای زشت، آن ها را به عذاب شدیدی گرفتار ساخت و باد سرخی وزید و آنان را بر زمین کوبید. ابر سیاهی نیز بر آن ها سایه افکند و همه را نابود کرد.

عاقب کار برصیصای عابد سجده در مقابل ابلیس

ماجرای او را برخی مفسران و اهل حدیث در ذیل آیات ۱۶ و ۱۷ سوره حشر آورده اند. ماجرای او چنین است:

در میان بنی اسرائیل، عابد پرهیزکاری بنام برصیصا زندگی می کرد که مستجاب الدعوة بود و هر دعایی می کرد برآورده می شد.گروه زیادی از مردم برای درمان بیماری ها به عبادت گاه او می رفتند وبه دعای او با دست پُر برمی گشتند.

دختر فرمانروای آن سرزمین بیمار شد. پادشاه به برادران او دستور داد خواهر خودشان را برای درمان نزد برصیصا عابد ببرند. برادران خواهر خودشان را همان جا گذاشتند تا بامداد فردا بیایند و او را ببرند!

برصیصا ساعتی بعد فهمید دختر برای درمان آمده است . او به دنبال کار خود رفت ولی شیطان وسوسه های خود را آغاز کرد و سرانجام او را وا داشت تا کار نا شایست انجام دهد، ولی خیلی زود که متوجه کار زشت خود شد با خود گفت: اگر موضوع را پادشاه و پسران او بفهمند من را زنده نخواهند گذاشت.

شیطان دوباره برصیصا بیچاره را وسوسه کرد که دختر را بکش و جنازۀ او را در منزل خودت دفن کن و فردا که برادران دختر آمدند بگو از آمدن و یا رفتن دخترک خبر ندارد و یا این که بگوید: دختر خوب شد و رفت و دیگر من مسئول آمدن و یا نیامدن او نیستم!

فردا همین پاسخ را به پسران فرمانروا داد.

برادران دخترک، همه جا را جستجو کردند ولی نشانی از خواهر خود نیافتند و هیچ کس او را ندیده بود، در نتیجه دوباره برگشتند و متوجه شدند قسمتی از زمین با بقیه جاها تفاوت دارد و پس از کندن زمین جنازه خواهر خود را پیدا کردند.

برصیصا را دستگیر کرده و به زندان انداختند و پس از محاکمه و اطمینان یافتن از جنایت برصیصا، او را به سوی چوبه دار برند در حالی که مردم به او ناسزا می گفتند...مردمی که تا دیروز به سبب تقوای برصیصا به او احترام می گذاشتند.

گویند هنگامی که می خواست طناب دار را به دور گردن او بیندازندشیطان او را وسوسه کرد و گفت: اگر به من سجده کنی تو را نجات خواهم داد!

برصیصا که چاره ای نداشت به نیّت سجدۀ ابلیس به خاک افتاد ولی با همان حال کفر از دنیا رفت و شیطان او را نجات نداد.

قرآن کریم در سوره حشر پیرامون وضعیت او درحال مرگ می گوید:

(آنها گروهی نادان هستند) همانند کسانی که عاقبت کار بدشان را چشیدن و برای آنها عذابی دردناک است. شیطان هنگامی که به انسان (برصیصا) گفت: کافر شو! و هنگامی که کافر شد، ابلیس گفت: به یقین من از تو بیزار هستم. من  از پروردگار جهانیان می ترسم!

سرگذشت الیاس پیامبر(الیاهو)

گویند از فزندان یوشع و نیز گروهی گفته اند از فرزندان هارون بن عمران بوده است. او را الیاسین، اذر یاسین و ذو الکفل نیز خوانده اند و حتی گروهی او را با خضر یکی دانسته اند!

خداوند او را پس از خزقیل در برابر پادشاهی به نام اَحب در بعلبک برانگیخت. آن پادشاه زنی به نام ازبیل داشت و هرگاه برای جنگ از شهر بیرون می رفت زنش را جانشین خودش قرار می داد.

مردم بعلبک که بت بعل را پرستش می کردند حضرت الیاس را تکذیب کردند و او را تبعید نمودند. خداوند، گرسنگی را بر آن مردم چیره ساخت تا سرانجام از الیاس خواستند خداوند آن بلا را دور گرداند.

الیاس در شهر ساماریه در شمال یهودا می زیست. اَحب که میان سال های ۸۶۹ تا ۸۵۰ قبل از میلاد می زیست همسری از سدون گرفت و وقتی معبود همسر سدونی خود را به ساماریه وارد کرد با مخالفت الیاهو روبرو شد.

به روایت تورات، الیاهو به آسمان عروج کرد. در مذهب یهود، الیاس یک موعود به شمار می آید که باید بیاید و  جهانی را از بی عدالتی ترهاند. مسلمانان نیز الیاس را گرامی می دارند و در قرآن از او به نیکی یاد شده است. گروهی او را موکول بر صحرا ها و دشت ها می دانند.

در دو آیه قرآن، نام این پیامبر آمده است و او را مؤمن خوانده و می ستایند هر چند دربارِۀ او اختلافاتی وجود دارد. آنچه مطابق با آیات و روایات هست چنین می باشد او برای هدایت یک گروه بت پرست در شامات که بت بعل را می پرستیدند برانگیخته شد الیاس آن ها را هشدار داد که آیات پرهیزگاری پیشه نمی کنید؟ آیا بت بعل را صدا می زنید و بهترین آفریدگان را رها می سازید؟ خدایی که پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما  است.

آن گروه به سخنان دلسوزانۀ الیاس گوش فرا می دادند و به تکذیب او برخاستند هر چند گروهی نیز به او ایمان آوردند.

عذاب خداوند در قرآن مشخص نشده است و تنها می گوید: آنها در دادگاه عدل الهی احضار می شوند مگر بندگان مخلص خدا.

بت بعل: این بت در شهر بعلبک پرستش می شد. می گویند: این بت از طلا ساخته شده و به اندازه ای بزرگ بود که طولش به بیست ذراع می رسید. چهار چهره داشت و حدود حدود چهر صد نفر خدمۀ او بودند

نمایۀ سوگندهای خداوند

پس از پژهشی که در تک تک سوگندهای خداوند صورت گرفت، به جاست سوگند ها را در نگاهی دیگر، مورد نگرشی دوباره قرار دهیم، تا به پیام های جمعی آنها نیز دست یابیم

الف: سوگند ها در نگاه آمار

۱- مجموع سوگند های خداوند(۹۴) ۲- سوگند التزام (۰۳) ۳-سوگند تحقیقی مثبت(۷۵) ۴- سوگند تحقیقی منفی(۱۶) ۵-عناوین مقسم به(۸۹) ۶- سوگند به خدا  و صفات او(۱۱) ۷-سوگند به           پیامبر (ص)(۰۱) ۸-سوگند به قرآن(۰۶) ۹- سوگند به فرشتاگان(۰۸) ۱۰-سوگند به قیامت(۰۲) ۱۱-سوگند به امور مختلف:(افلاک،زمان ها، مکانها،میوه ها،ابزار)(۶۶) ۱۲- سوگند درباره توحید و صفات خدا(۰۲) ۱۳-سوگند درباره نبوت و پیامبر (۰۷) ۱۴- سوگند درباره قرآن(۰۶) ۱۵- سوگند در برابر قیامت(۱۱) ۱۶- سوگند دربارۀ انسان(۰۷)

تمام سوگندهای قرآن در سوره های مکی است، و در برخورد با کافران یاد شده است مگر سوگند سوره نساء که در مقابل منافقین ، مبنی بر درغگو بودن آن ها یاد شده است.

ب: عناوین قسم ها به ترتیب الفباء

پدیده لیل با هشت بار سوگند در ردیف اول قرار دارد و سماء با شش مرتبه و "قرآن ، کتاب مبین" هرکدام پنج بار و قمر سه بار و " الله، الارض، صبح، نهار" هر کدام با دو مرتبه در ردیف های بعدی قرار دارند.

نکته: در حالی هشت بار به شب سوگند یاد می شود که به روز تنها دو بار قسم خورده است.

1

الله

۲

2

الارض

۱ 

۳ 

الارض ذات الصدع 

۱ 

۴ 

البحر المسجور

۱ 

۵

البلد الامین

۱ 

۶ 

 البیت المعمور

۱ 

۷ 

 التالیات

۱ 

۸ 

 التین

۱ 

۹ 

 الجاریات

۱ 

 ۱۰

 الحاملات

۱ 

۱۱ 

 الخنس

 ۱

۱۲ 

 الذاذیات

 ۱

۱۳ 

 ربّک

۳

۱۴ 

 ربّ السماء و الارض

۱ 

۱۵ 

 رب المشارق و المغارب

۱ 

۱۶ 

 الزاجرات

۱ 

۱۷ 

 الزیتون

۱ 

۱۸ 

 السابحات

۱ 

۱۹ 

 السابقات

۱ 

۲۰ 

 السقف المرفوع

 ۱

۲۱ 

 السماء

۲ 

۲۲ 

اسماء ذات البروج

 ۱

۲۳ 

السماء ذات الحبک

۱ 

 ۲۴

 اسماء ذات الرجع

۱ 

 ۲۵

 شاهد

۱ 

۲۶ 

 الشفع

۱ 

 ۲۷

 الشمس

 ۱

 ۲۸

 الصافات

 ۱

 ۲۹

 الصبح اذا اسفر

 ۱

۳۰ 

 اصبح اذا اسفر

 ۱

 ۳۱

الصحی

۱ 

۳۲ 

 صحیها

۱ 

 ۳۳

 الطارق

۱ 

 ۳۴

الطور

۱ 

۳۵ 

طور سینین

۱

 ۳۶

 العاصفات

۱

۳۷ 

 العصر

۱ 

 ۳۸

 عمرُک

۱ 

۳۹ 

 الفارقات

۱ 

 ۴۰

 الفجر

۱ 

 ۴۱

 القرآن الحکیم

۱ 

۴۲ 

 القرآن ذی الذکر

 ۱

۴۳ 

 القرآن المجید

۱

۴۴ 

 القلم

۱ 

۴۵

القمر  

 ۱

۴۶

 القمر اذا تلاها

 ۱

۴۷

الشفق 

 1

۴۸

القمر اذا تسق

۱

۴۹

الکتاب المبین 

 ۲

۵۰

 کتاب مسطور

۱ 

۵۱ 

 اللیل

۱

۵۲

 اللیل اذا ادبر

۱ 

۵۳

 اللیل اذا سجی

۱ 

۵۴

 اللیل اذا عسعس

۱ 

 ۵۵

 اللیل اذا یسر

۱ 

۵۶

 الیل اذا یغشی

۱ 

۵۷

 الیل اذا یغشاها

۱ 

۵۸

 لیا عشر

۱ 

۵۹

 ما بینها

 ۱

۶۰

 ما تبصرون

۱

۶۱

 ما خلق الذکر و الانثی

۱

۶۲

 ما سوّ یها

۱

۶۳

ما طحیها 

۱ 

۶۴

 ما لا تبصرون

۱

۶۵

 ما وسق

۱ 

۶۶

 ما ولد

 ۱

۶۷

 ما یسطرون

۱ 

۶۸

 المُدبّرون

۱ 

۶۹

 المرسلات

۱ 

۷۰

 مشهود

۱ 

۷۱

 المغیرات

۱ 

 ۷۲

 المُقسّمات

۱ 

۷۳

 الملقیات

۱ 

۷۴

 الموریات

۱ 

۷۵

 النازعات

۱ 

۷۶

 الناشرات

۱

۷۷

 النجم

۱ 

۷۸

 نفس

۱ 

۷۹

 النفس اللوامه

۱

۸۰

 النهار اذا تجلی

۱ 

۸۱

 النهار اذا جلاها

۱ 

۸۲

مواقع النجوم 

۱ 

۸۳

الناشطات 

۱ 

۸۴

والد 

 ۱

۸۵

 الوتر

 ۱

۸۶

 هذا البلد (مکه)

۱ 

۸۷

یوم القیامه 

۱

۸۸

یوم الموعود 

۱